تبليغاتX
نوشته های یک شبگرد
نوشته های یک شبگرد

آره می جنگم واسه هرچی که مال منه اسلحم صدامه بلند میشه این حق منه

HOME |  |   Email |  |   Archive |  |   Profile |  |    Design

 

 

درختی است در درونم

نهالش را از آفتاب گرفته ام

برگهایش چون ماهی آتشین آویزان

میوه هایش چون پرندگان در نغمه

دیریست بر سیاره ی درونم

مسافرانی از کره ای دیگر پا نهاده اند

به زبان رویاهایم سخن می گویند

نه تکبری نه تحقیری

نه التماسی نه تضرعی

در درونم جاده ای سفید

مورچه ها با دانه های گندم

کامیون ها با باری از عیدی

می آیند و می روند

اما گذار ماشین نعش کشی را اجازه ای نیست

در درونم زمان چون گل سرخی

با عطر مس ایستاده است

امروز جمعه فردا شنبه

چه پروا اگر

از جاده ی زندگیم بیشترش را پیموده باشم

ناظم حکمت

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط شبگرد| |
 

 

این روزها فقط سکوت می کنم هیچی نمیگم به هیچکس و فقط خیز بر

 میدارم تو خاطره هام من کجای قصه خوابم برد ؟ که الان هیچی نمی دونم

 خاطره های من یه جای بد و بی سرانجامی قیچی شدن و من گم شدم

 گم شدم تو سراب عشق تو دروغ خوشبختی تو داد و قال چشمها من گم

 شدم چون یه روز یکی بهم گفت گم شو ولی نگفت تو چی گم بشم منم

 فقط گم شدم تا پیدا نباشم تا کسی ندونه من زنده ام من گریه میکنم من

 غصه می خورم که چرا همه به هم زخم میزنن که چرا آدما پشت سر هم

 حرف میزنن راجع به هم دروغ میگن به هم فحش میدن و اونقدر کثافت

 کاری میکنن که آدم حالش به هم میخوره اگه بفهمه آدمه مثل

 من که فهمیدم آدمم بعد یهو عقم گرفت ازین نژاد بی عشق واسه همین

 گم شدم تو یه قصه ی ناتموم تا خودمم یادم بره آدمم تا باورم بشه زادگاه

 من این دنیای احمقانه نیست زادگاه من شهر قصه ست و منم مثلا دختر

 شاه پریونم که عاشق یه آدمیزاد میشه و فقط واسه اینکه بتونه آدم باشه و

 دیگه پری نباشه صدای طلایی شو میفروشه به جادوگره بد و آدم میشه

   میشه یه آدم بیصدا این روزها همش سکوت میکنم هیچی نمیگم چون

 نمیتونم با کسی حرف بزنم چون صدامو فروختم تا عاشق یه آدمیزاد باشم

 وگرنه الان باید ته دریا با بچه ماهی ها آواز میخوندم ..............

 میفهمین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط شبگرد| |
 

 

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است............................

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط شبگرد| |